شبکه اجتماعی پارسی زبانانپارسی یار

پيام دوستان

درب کنسرو بازکن برقی
+ #معرفي_کتاب سلام..:) اخيرا مشغول خوندن چه کتابي هستين؟ :)
بلاي آسموني😁
ديروز 12:7 صبح
سلام......يک +يک....نوشته جوجومويز
سلام همزمان کتاب خواني هم چت در پيام رسان ؟!! از اون حرفهاست
بعدی همه 135 نظر قبلی
خاطرات مرگ و پژوهش پزشکي از دکتر مايکل
مهرباني #
هزار ويک شب
+ #معرفي_کتاب سال 96 چه کتاب هايي خوندين؟ :)
*پوريا*
دقيق يادم نيست ، اما ديشب رهِش رضا امير خاني تموم شد.
*پوريا*
امسال سال کم کتابي بود : ) !
بعدی همه 30 نظر قبلی
کتاب درسي مو خوندم :)...
{a h=khckdk}غزل صداقت{/a} @ };-
+ #معرفي_کتاب *ناقوس ها به صدا مي آيند* کتاب «ناقوس ها به صدا درمي‌آيند» داستان دلدادگي يک کشيش مسيحي است که در مسکو سکونت داشته است. او کتاب‌ها و آثار خطي و قديمي فراواني دارد و علاقه ي بسياري به اين کار دارد.
وقتي يک نسخه قديمي از مردي تاجيک به دست او مي‌رسد، مشتاق مي‌شود که کتاب را از او بخرد، اما مرد تاجيک جان خود را به دست کساني که دنبال اين کتاب ارزشمند هستند، از دست مي دهد و از اينجا به بعد، کشيش روسي پا در مسيري مي‌گذارد که به شناخت امام متقين، اميرالمؤمنين، علي (ع) منتهي مي‌شود و طوري از حضرت علي حرف مي زند که اطرافيانشان متعجب مي شوند
و به او مي گويند تو که دوست و آشناي مسلمان نداشتي پس چطور اينقدر از مولاي متقيان حرف مي زني و گويي که از اول مسلمان بوده اي.
بعدی همه 12 نظر قبلی
{a h=khckdk}غزل صداقت{/a} حتما اثرگذاره :)
??.الي.??
کتاب خوبي بود :)
+ #معرفي_کتاب در متن پشت جلد کتاب *«يادت باشد»* اين گونه آمده است: سر سفره که نشست گفت: «آخرين صبحونه رو با من نمي‌خوري؟!»؛ با بغض گفتم: «چرا اين طور ميگي؟ مگه اولين باره ميري مأموريت؟!»؛ گفت: «کاش مي‌شـد صداتو ضبط مي‌کردم با خودم مي‌بردم که دلم کمتر تنگت بشه». گفتم: «قرار گذاشتيم هر کجا که تونستي زنگ بزني، من هر روز منتظر تماست مي‌مونم منو بي خبر نذار».
با هر جان کندني که بود برايش قرآن گرفتم تا راهيش کنم، لحظه آخر به حميد گفتم: «حميد تو رو به همون حضرت زينب(س) هرکجا تونستي تماس بگير». گفت: «جور باشه حتماً بهت زنگ مي‌زنم، فقط يه چيزي، از سوريه که تماس گرفتم چطوري بگم دوستت دارم؟ اونجا بقيه هم کنارم هستن، اگه صداي منو بشنون از خجالت آب ميشم»؛
به حميد گفتم: «پشت گوشي به جاي دوستت دارم بگو يادت باشه! من منظورت رو مي‌فهمم». از پيشنهادم خوشش آمده بود، پله‌ها را که پايين مي‌رفت برايم دست تکان مي‌داد و با همان صداي دلنشينش چندباري بلند بلند گفت: «يادت باشه! يادت باشه!» لبخندي زدم و گفتم:«يادم هست! يادم هست!».
بعدی همه 17 نظر قبلی
انشاءالله که يادمان بماند. عالي بود.
??.الي.??
من خيلي اين کتاب رو دوست دارم حتمابخونيد:)
+ #معرفي_کتاب چايت را من شيرين مي کنم
شخصيت اصلي رمان دختري به نام سارا است. سارا هيچ وقت ايران را نديده است اما اصالتش ايراني است. او با پدر و مادر و برادرش در آلمان زندگي مي کنند. مادر او زن بسيار مومن و اهل نمازي است اما پدرش عضو گروهک مجاهدين خلق بوده است و به اين دليل بعد انقلاب به آلمان مهاجرت کرده اند.
سارا مو بور و چشم رنگي است. اخلاق سردي دارد شخصيتش شبيه آلماني ها شکل گرفته. مسلمان نيست و دين خاصي هم ندارد. پدرش دائما مشروب مي خورد. مادرش را هميشه کتک مي زند. رفتار پدر سارا باعث شده است که سارا هم از ايراني بودن و هم از مسلمان بودنش بسيار متنفر باشد
بعدی همه 15 نظر قبلی
بقيش هم بگيد (:
http://bandevmaaboud.parsiblog.com/Old/Feeds/ اون ديگه بايد کتابشو بخري بخوني:)
+ #معرفي_کتاب کآشوب حجم عجيبي از اتفاقات بسيار خوب را در خودش رقم زده است. افراد گوناگون با نگاه ها و حس و حال هاي مختلف يک واقعه را تعريف کرده اند اما وقتي وارد روايت ها مي شوي، حس مي کني هر روايت به دنيايي غير از روايت ديگر تعلق دارد.
اين پراکندگي را جز در يک چيز، يعني پايبندي به روايت واقعي، در بقيه ي موارد مي توان ديد؛ از سبک روايت و اينکه مثلاً راوي چندم شخص است تا مضمون روايت ها و اينکه هر نفر به کدام بخش از اين رويدادِ واحد اما پر جزئيات پرداخته . اصلاً وقتي کآشوب را مي خواني ناگهان يکه مي خوري که وه! در اين حادثه ي تکراريِ دم دستي که همه هم ديده ايم، چقدر اتفاق نديده و زاويه ي نرفته هست.
*شخصيت هاي روايت ها بسيار متنوع اند: از منبري و روضه خوان و هيأت دار و گريه کن و خادم و خادمه ي هيأت گرفته تا عاشوراپژوه و حتي عاشوراپرهيز و حتي تر بچه ي شش ساله ي مردِ روضه خوان.*
بعدی همه 14 نظر قبلی
{a h=khckdk}غزل صداقت{/a} آره اگه زحمتي نيست
http://maysan.parsiblog.com/Old/Feeds/ چشم
+ #معرفي_کتاب *راض ِبابا* «راضِ بابا» روايت شخصيت دختري نوجوان است. دختري که تمام تلاشش را به کار مي‌بندد تا در زندگي اول باشد. در شانزدهمين بهار عمرش حادثهاي رخ ميدهد و او را در رسيدن به خواستهاش کمک ميکند؛ انفجاري که در سال 1387 در حسينيه سيدالشهداي شيراز رخ داده و نقطه اوج زندگي او را رقم مي‌زند.
شهيد راضيه کشاورز 11 شهريور 1371 در ظهر گرم تابستاني هم‌زمان با نواي اذان ظهر در مرودشت شيراز به دنيا آمد. والدينش به خاطر ارادتي که به خانم فاطمه زهرا (سلام الله عليها) داشتند نام راضيه را برايش برگزيدند.
روزها يکي پس از ديگري سپري مي‌شدند. راضيه بزرگتر مي‌شد و با وجودش شور و نشاط مضاعفي به خانه مي‌بخشيد. از همان کودکي روحيه‌اي شاداب و پرشور و نشاط داشت و لطافت و مهرباني‌اش به وضوح در برخورد با اطرافيان آشکار بود. راضيه تا قبل از بهار 16 سالگيش موقعيت هاي چشمگيري را در زمينه ورزش کاراته، مسابقات قرآن و درس و تحصيل کسب کرد.
بعدی همه 17 نظر قبلی
* کميل *
{a h=khckdk}غزل صداقت{/a} ديدم راويش خانمه نگرفتم :-|
http://hizbolah.parsiblog.com/Old/Feeds/ عجب :ا
+ #معرفي_کتاب *نخل و نارنج* وحيد يامين پور تاريخ جنگ‌هاي ايران و روس، حضور انگلستان، امپراتوري عثماني و … از جمله موضوعاتي هستند که نويسنده در اين رمان، به جز زندگي شيخ انصاري و تاريخ علماي شيعه به آن‌ها پرداخته است. زمان معاصر شيخ مرتضي انصاري، در دوره قاجار بوده است.
نويسنده در صفحه اول کتاب، پيش از شروع متن داستان آورده است: «نخل و نارنج» روايت شور و شوق شيخ اعظم، خاتم‌الفقها و المجتهدين، مرتضي انصاري است که همچنان به‌عنوان نگين درخشان علم و تقوا ستايش مي‌شود. آنچه مي‌خوانيد، داستاني است که هرچند به قلم خيال نگاشته شده است، کوشش شده بر اسناد و واقعيت‌هاي تاريخي استوار باشد.
در *قسمتي از اين کتاب* مي‌خوانيم:بازار نجف از هفت شاخه به حرم منتهي مي‌شد و آن راهي که مرتضي مي‌آمد از سمت شرق و در مقابل ايوان طلا به حرم مي‌رسيد. چند نفر با لباس‌هاي بلند عربي در حال بازگشت از نماز جماعت ظهر و عصر بودند. از اقامه نماز چيزي نگذشته بود و هنوز خادمان حرم درها را نبسته بودند. مرتضي نعلينش را بيرون حرم از پا درآورد و به سمت درگار چوبي رفت.
همه 7 نظر
* نخل و نارنج/وحيد يامين پور/انتشارات کتاب جمکران*
خيلي خوب و تاثيرگذاره اين کتاب
+ #معرفي_کتاب دعبل و زلفا اين اثر روايتي عاشقانه از آشنايي و زندگي پر فراز و نشيب دعبل خزاعي، شاعر اهل بيت(ع) و همسر با ايمانش زلفاست.
در اين کتاب، مقاطعي از زندگي دعبل در زمان امام موسي کاظم (ع) و امام رضا (ع) به صورت داستاني کنکاش شده است؛ عشق ميان او و زلفا، بستري جذاب براي ماجراهاي فراوان اين رمان است که تلاش دارد بر اساس داده هاي تاريخي به بازسازي و بازآفريني ماجراها و حوادث بپردازد.
در اين کتاب، ضمن داستان عاشقانه‌اي که روايت مي‌شود و فراز و فرودهايي که شاعر آزاده و شجاعي چون دعبل در دربار بني‌عباس براي رسيدن به محبوب خود با آن مواجه است، سخن از اشتياق محبان موسي بن جعفر(ع) از جمله دعبل براي ديدار امامشان و رنج فراق ايشان براي ياران مي‌شود؛ اما ديدار ايشان که در زندان هارون محبوس است، به سادگي ميسر نيست.
بعدی همه 20 نظر قبلی
http://emozionante.parsiblog.com/Old/Feeds/ کتاباي خوبو بايد معرفي کرد :)
*زهرا.م
بالاخره خوندمش :) عالي بود
+ #معرفي_کتاب زن آقا اين کتاب روايتگر 32 برش داستاني از اين سفر تبليغاتي سي روزه است که به قلم زهرا کارداني به رشته تحرير درآمده است.
زهرا کارداني، نويسنده اين کتاب درباره روستايي که به آن اعزام شده بودند عنوان کرد: رمضان سال 96 به يکي از روستاهاي استان فارس که نمي‌خواهم نامي از آن روستا ببرم اعزام شديم که با وقايع مختلفي در آن روستا رو به رو شديم.
وي افزود: روستايي بزرگ با چند هزار جمعيت و کلي امکانات ولي به شدت اهل خرافات و جادو بودند. به محض ورود به اين روستا متوجه شديم که چه ميزان خرافات در اين روستا پر رنگ است. دختران و زنان در اين روستا خيلي به رمالي به نام «کل مراد» مراجعه مي‌کردند و دعاهاي مختلفي از او خريداري مي‌کردند. عمده اتفاقات و اختلاف نظرهايي که با مردم روستا داشتيم سر همين اعتقاد به خرافات آنها بود.
بعدی همه 9 نظر قبلی
* کميل *
صفحش کمه :) ، يه قطورتر معرفي کنيد
http://hizbolah.parsiblog.com/Old/Feeds/ فعلا همينو بخونيد
+ #معرفي_کتاب #خاطرات_سفير نيلوفرشادمهري کتاب «خاطرات سفير» به روايت نيلوفر شادمهري با نگارشي صميمي و ساده، خواننده را به خوابگاهي در پاريس مي‌برد و او را با رويدادها، تجربه‌ها و خاطراتش شريک مي‌کند.
خاطرات دختر مسلماني که در کشور فرانسه، هرچند براي ادامه‌ تحصيل در مقطع دکتري حضور دارد اما براي دفاع از حقيقت اسلام سفير شده است.
مواجهه‌ او با آدم‌هاي مختلف و اتفاقات متفاوت اين خاطرات را جذاب‌تر مي‌کند، از قبول نشدنش در بهترين دانشگاه فرانسه تنها به دليل حجابش و دست ندادن با سرشناس‌ترين استادان مرد تا برگزاري دعاي عهد در اتاق خوابگاه و خواندن دعاي کميل براي «يک سليم النفس».
بعدی همه 23 نظر قبلی
{a h=djalireza}||عليرضا خان||{/a} تنبل خانوم‌مB-)
??.الي.??
منم کتابشو خوندم قشنگه
+ [تلگرام] اعياد شعبانيه تون مبارک :)
#محسن
برشماهم مبارک
+ از دست خودم شکسته شد بال خودم عمريست شدم اسيرِ چنگال خودم من گم شده ام، نيست کسي دنبالم بايد بروم خودم به دنبال خودم محمّد عابديني
+ عمريست عاشقت شده اين مرد بي قرار اين مرد زخم خورده ي شيداي سوخته #تک_بيت #خط_خودکاري محمّد عابديني
به به چه خط خوشي داريد :-o @};-
{a h=Shahid1tabaar}زندگينامه شهدا{/a} ممنونم
+ امروز ذهنم خيلي درگير خانوم #ام_البنين بود. ايشون بي نظير بوده. خيلي خاص و متفاوت بوده. و چقدر واسمون ناشناخته مونده اين خانم فوق العاده مصمّم شدم بيشتر در موردشون بخونم و بدونم عرض ارادت خانوم عرض ادب عرض احترام ما رو هم بنين (پسران) خودتون حساب کنين خانوم ??
ساعت ویکتوریا
ماصاحب داريم
رتبه 0
0 برگزیده
127 دوست
محفلهای عمومی يا خصوصی جهت فعاليت متمرکز روی موضوعی خاص.
گروه های عضو
ماصاحب داريم عضو گروهی نیست
فهرست کاربرانی که پیام های آن ها توسط دبیران مجله پارسی یار در ماه اخیر منتخب شده است.
برگزیدگان مجله فروردين ماه
vertical_align_top